خرید بک لینک
مرا میخوانند ..

باید بروم

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 26 آبان 1396 ساعت: 7:05

با چشمهایش به من زل میزند

من هم به چشمهایش نگاه میکنم

مجبور میشوم نگاهم را بدزدم

او نگاهش را بر نمیدارد

میگویم : میترسم

میگویم : از مرگ میترسم .. نمیخواهم بترسم

نمیخواهم بمیرم .. مرگ خوب نیست

پائین پای حسین یک جای خالی هست

هنوز دارد به من نگاه میکند ....

چشمهایم را میدزدم .....

+ نگاشته در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: چشمهایش, نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 10:07

دخترک عادت دارد انگشت بخورد ، آستینهایش را کشیدم روی انگشتانش ،گریه نکرد ، تقلا کرد وبه مادرش پناه برد و به هر جان کندنی بود دستش را آزاد کرد و دوباره شروع کرد

دخترک نمک،

لبهایش مثل غنچه گل میان یک صورت سبزه!

چشمهایش مثل همه دخترکهاست ،شیطنت همراه معصومیت ....

+ نگاشته در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 10:07

جوان نیود ولی خیلی میترسید

از بد روزگار جان بر سر کارش داد

جوانک افغان گفت : عمرش به دنیا نبود !! با عمر که میخواست زندگی کند ..........

+ نگاشته در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۶;ساعت ; نگارنده محمد حسن نجفی; |

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 3:44

میانه بازار شلوغ بعد از بیدار شدن اهالی وقت نوشیدن قهوه صبحگاهی صدایی از جنس نسیم میخواند .... تو را دوست دارم با زمستان با سرما تو را دوست دارم در تابستان وقتی پیاده رو و خیابان از باران لبریز میشود تو را دوست دارم غریبه ای پیام تو را به من داد کل

برچسب: تابستان, نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 3:44

گفت : چرا نمی نویسی ؟

میگویم : و ندینه من جانب الطور الایمن

..........

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت: 6:08

صفحه بندی